تبليغاتX
عبور از من...

عبور از من...
...می گذری... 
قالب وبلاگ
سلام.

فصل امتحانات رسیده. نیازمند دعای بسیار شما هستم.

تا پایان خرداد خداحافظ.

[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 18:5 ] [ yasin ] [ ]

دعاي حضرت زهرا سلام الله عليها پيش از شهادت:

الهي به حق پدرم و اشتياقيكه به من داشت،

به حق علي و حزنش،

به حق حسن و گريه اش،

به حق حسين و تحيرش،

گناه كاران امتم را ببخش!!

[ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 12:22 ] [ yasin ] [ ]
تو بر زخم دلم باریده ای باران رحمت را


تو را من میشناسم، منبع پاک کرامت را


از آن روزی که حلقه بر ضریحت بست دستانم


دلم شـیدا شد و دادم زکـف دامـان طاقت را ...

[ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ] [ 17:31 ] [ yasin ] [ ]
بهار تويي....

كه نيامده عطرت دنيا را برداشته.

اللهم عجل لوليك الفرج...

 


۱.يا حضرت محول الاحوال.....دل هايمان عجيب گرفته.

۲.يكي از دوستان همين امروز پيام داد كه رفته معراج شهدا...۲۱شهيد آوردن پادگان شهيد محمود وند..

[ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 12:1 ] [ yasin ] [ ]
سلام.

اين ۲ هفته خيلي سخت گذشت. پر از اضطراب و ناراحتي. و پر از اشتباه.

از سخت ترين روز هاي عمرم بود.

مونده بودم بين خودم و عقل دنياييم.

تازه فهميدم كه توي شرايط سخت چقدر كم ميارم.

 چقدر علاقه هاي دنياييم روي قلبم رو گرفته. ...


فقط دستاي مهربون آقا صاحب الزمان بود كه توي اين ورطه امتحان نگذاشت سقوط كنم.



برچسب‌ها: دست ها
[ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 18:52 ] [ yasin ] [ ]
سلام.

دارم فکر میکنم کجای کارم گیر داره.......

یعنی اینقدر بد شدم که کسی ضامنم نمیشه!

امسال دعوت نشدم برای جنوب.

 


عزیز......دستات رو بیار جلو......این دل منو بگیر ببر .........

از همین دور ها.........هوای هویزه مستم کرده..........


برچسب‌ها: جا موندم
[ پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 ] [ 14:4 ] [ yasin ] [ ]

مولا علی علیه السلام:

و پرچم این جنگ را بر دوش نباید بگیرد مگر کسی که بینا به امور شکیبا و به موارد حق دانا باشدو

 

مقام معظم رهبری:

امروز وظیفه جوانان های ما از این جهت سنگین است.نه فقط خودتان باید حقیقت را تشخیص دهید بلکه باید فضا و محیط پیرامونی خودتان را هم با بصیرت کنید و برای آن ها هم قضایا را روشن کنید.

[ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 15:11 ] [ yasin ] [ ]

•       سه ماه تعطيلات تابستان كه مي شد مي رفت و شاگردي مي كرد.

مي رفت و آن قدر كار مي كرد كه وقتي شب به خانه مي آمد ديگر رمقي برايش نمانده بود.

 به او مي گفتم: «آخه ننه، كي به تو گفته كه با خودت اين طوري كني؟»

 مي گفت: «طوري نيست، كار كردن يه نوع عبادته. كيه كه زحمت نكشه و كار نكنه؟»

مي گفت: «حضرت علي عليه السلام اين همه زحمت مي كشيد! نخلستون ها رو آب مي داد، درخت مي كاشت. مگه ما به اين دنيا اومديم كه فقط بخوريم و بخوابيم

 

(براي خدا مخلص بود. فرهاد خضري. نقل از مادر شهيد)

[ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 17:32 ] [ yasin ] [ ]

تو گردان شایعه شد.


ـ نماز نمی خونه!


گفتن:


«تو که رفیق اونی، بهش تذکر بده!»


باور نکردم و گفتم:


«لابد می خواد ریا نشه، پنهانی می خوانه.»

وقتی دو نفری توی سنگر کمین جزیره ی مجنون، بیست و چهار ساعت نگهبان شدیم

با چشم خودم دیدم که نماز نمی خواند! توی سنگر کمین، در کمینش بودم تا سر

حرف را باز کنم.

ـ تو که برای خدا می جنگی، حیفه نیس نماز نخونی...


لبخندی و گفت:


«یادم می دی نماز خوندن رو!»


ـ بلد نیسی!؟


ـ نه، تا حالا نخوندم!


همان وقت داخل سنگر کمین، زیر آتش خمپاره ی شصت دشمن، تا جایی که خستگی

اجازه داد، نماز خواندن را یادش دادم.

توی تاریک روشنای صبح، اولین نمازش را با من خواند. دو نفر نگهبان بعد با قایق

پارویی که آمدند و جای ما را گرفتند. سوار قایق شدیم تا برگردیم. پارو زدیم و هور را

شکافتیم. هنوز مسافتی دور نشده بودیم که خمپاره شصت توی آب هور خورد و پارو از

دستش افتاد. آرام که کف قایق خواباندمش، لبخند کم رنگی زد. با انگشت روی سینه

اش صلیب کشید و چشمش به آسمان یکی شد...
[ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ] [ 18:43 ] [ yasin ] [ ]
رهبرم قاطعانه سخن گفت و دلم را شاد کرد

قاطعانه لرزه بر اردوگه بیداد کرد

با توکل بر عنایت ها و الطاف خدا

در نماز جمعه چون جدش علی فریاد کرد

سر فرازم از خروش و اقتدار رهبرم

قدرت پوشالی دشمن همه بر باد رفت


دست و پا زدن بی بی سی رو دیدید دقیقا بعد از صحبت های آقا.

الهی هر چه زود تر فرج صاحب الزمان


برچسب‌ها: رهبرم
[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 15:29 ] [ yasin ] [ ]

من خدا را دارم..كوله بارم بر دوش..سفري مي بايد...

سفري تا ته تنهايي محض...

هر كجا لرزيدي...

از سفري ترسيدي...

فقط آهسته بگو من خدا را دارم...


برچسب‌ها: خدا
[ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ] [ 17:51 ] [ yasin ] [ ]
دلمان كدام سوگ را تاب بياورد.....

در سوگ رحمه للعالمين بوديم كه كه جام زهر را به پسرش نوشاندند......

[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 16:13 ] [ yasin ] [ ]

روز ولادت آقا امام رضا(ع) بود و رمز ما يا ابا الفضل(ع) محل كارمان هم طلائيه بود. اولين شهيد كشف شد. شهيد«ابوالفضل خدايار» گردان امام محمد باقر، گروهان حبيب از بچه هاي كاشان بود.

بعدي هم اسمش ابوالفضل بود.

گفتيم اينجا گوشه اي از حرم آقا اباالفضل(ع) است.

رفتم پشت چادر و زمين را كندم كه بچه ها پريدند داخل چاله، خيلي عجيب بود.

يك دست شهيد از مچ قطع شده بود كه داخل مشتش، جيره هاي شب عمليات (پسته و...) مانده بود.

آب زلالي هم از حفره خاكريز بيرون مي ريخت.

گفتيم حتما اب از قمقمه اي است كه كنار پيكر شهيد قرار دارد؛

اما قمقمه خشك خشك بود.

با پيدا شدن پيكر آب قطع شد. وقتي پلاك شهيد را استعلام كرديم، ديگر دنبال آب نبوديم. جواب را گرفتيم.

«شهيد ابوالفضل ابوالفضلي» گردان امام محمد باقر، گروهان حبيب از بچه هاي كاشان
برچسب‌ها: سخت محتاج دعام
[ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ 12:45 ] [ yasin ] [ ]

زير لب زمزمه ميكني: «كاش هزار فرزند مي داشتم و همه را فداي يك تار موي حسين مي كردم.»

و نام آرامش بخش حسين را زيز لب ترنم مي كني:

حسين!حسين!حسين!

حسين اگر بود، تحمل اين همه رنج ها و دردها و داغ ها اين قدر مشكل نبود. حتي داغ علي اكبر، حتي مصيبت قاسم، حتي شهادت علي اصغر، حتي عروج عباس...!

عباس؟! تو با خواهرت چه كردي عباس؟! تو از كجا آمده بودي عباس؟ تو چگونه خودت را با جگر زينب پيوند زدي؟

هم اكنون كه به مدينه مي رسيم، من به مادرت چه بگويم؟

بگويم ام البين!؟ مادر پسران!؟ مادر كدام پسران؟ كجايند آن چهار سروي كه تو روانه كربلا كردي؟

حسينسين!حسين!

جاذبه عشق تو با اين چهار جوان چه كرد؟ با پيران و سالخوردگان چه كرد؟ با حبيب چه كرد؟ با مسلم چه كرد؟

حسين!حسين!حسين!

تو اگر بودي، سينه ي تسلاي تو اگر بود، نگاه آرامش بخش تو اگر بود،همه ي غم هاي عالم قابل تحمل بود.

پدرم فداي آنكه عمود خيمه اش شكسته شد.

پدرم فداي آنكه غمگين در گذشت.

پدرم فداي آنكه تشنه جان سپرد.

پدرم فداي آنكه محاسنش غرق خون شد.

پدرم فداي آنكه جدش محمد مصطفاست، جدش فرستاده ي خداست.

راستي حسين! اين سوال تو را چه پاسخ گفتند وقتي كه پرسيدي: «فبم تستحلون دمي؟»

حسين!حسين!حسين!

 

**

زينب!زينب!زينب!

تو را به خدا خودت را حفظ كن.

تو بايد خون حسين را تا به ابد زنده نگه داري.

 

منبع: آفتاب در حجاب.سید محمد شجاعی

[ پنجشنبه دهم آذر 1390 ] [ 15:17 ] [ yasin ] [ ]
به چشم هاي خود دروغ نگوييم.......خدا ديدني ست.
[ چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 ] [ 19:57 ] [ yasin ] [ ]

برای شناخت ولایت اول باید بدانیم ولی کیست؟!!!

اولیاء امر اولین مخلوقات خداوند هستند در حقیقت آن ها نقطه ی شروع آفرینش هستند و علت و جود هستی.

آن ها وجه الله اند...

اولیاء امر بر هستی ولایت دارند.

خداوند فیاض مطلق است، و ولی نقطه ی اتصال خداوند با تمام موجودات و مخلوقات و مجردات است.

یعنی هستی باذن الله، به سر انگشت اشارت ان هاست که می چرخد.

یعنی ان ها فیض و موجودیت را از باری تعالی به عالم هستی می رسانند.

ولایت اولیاء امر دو بخش است:     1. ولایت ظاهری                   2. ولایت معنوی

ولایت ظاهری: هر ولی در زمان خود حکومتی بر مبنای حق به وجود می آورد و جامعه را براساس حق و عدل استوار می کند. در زمان غیبت ولی امر ولایت ظاهری بر عهده ی جانشین اوست و اطاعت از او مانند اطاعت از ولی امر است.

ولایت معنوی: هر ولی در همه اعصار دست هر رهرو و شیعه ای را می گیرد و او را تا رسیدن به مقصد نهایی همراهی می کند و یک لحظه انقطاع ولی از شیعه گمراهی است.

 

همین پست در وبلاگ شاه ولایت

[ چهارشنبه هجدهم آبان 1390 ] [ 15:43 ] [ yasin ] [ ]
مولوي گويد:

دمدمه‌ي اين ناي از دم‌هاي اوست

هاي و هوي روح از هيهاي اوست

ليک داند هر که او را منظر است

کاين فغان اين سري هم زان سر است

يارب اين بخشش نه حد کار ماست

لطف تو لطف خفي را خود سزاست

دست گير از دست ما، ما را بخر

پرده را بردار و پرده‌ي ما مدر

بازخر ما را از اين نفس پليد

کاردش تا استخوان ما رسيد

از چو ما بيچارگان، اين بند سخت

که گشايد جز تو، اي سلطان بخت؟

اينچنين قفل گران را اي ودود

که تواند جز که فضل تو گشود؟

ما ز خود سوي تو گردانيم سر

چون تو از مايي به ما نزديک‌تر

با چنين نزديکيي دوريم دور

در چنين تاريکيي بفرست نور

اين دعا هم بخشش و تعليم توست

ور نه در گلخن گلستان از چه رست؟!

در ميان خون و روده فهم و عقل!

جز ز اکرام تو نتوان کرد نقل

از دو‌پاره پير، اين نور روان

موج نورش مي‌رود بر آسمان

گوشت‌پاره که زبان آمد ازو

مي‌رود سيلاب حکمت جو به جو

اي دعا از تو اجابت هم ز تو

ايمني از تو مهابت هم ز تو

[ شنبه چهاردهم آبان 1390 ] [ 17:33 ] [ yasin ] [ ]

نشسته بودیم سر کلاس. دبیرمون گفت بچه ها تصمیم دارم امسال رو بحث امام شناسی کار کنیم.

 بعضیا مثل همیشه چهرشون رو تو هم کشیدند و رو برگردوند. بعضیا بی تفاوت روی نیمکتشون نقاشی می کشیدند. بعضیا اصلا تو عالم هپروت سیر میکردند. یه عده کم تر از انگشتای یه دست استقبال کردند.

دبیرمون گفت: برای شروع هر کس هر اطلاعاتی در مورد امام عصر داره بگه!!

کلاس ساکت شد و توی بهت فرو رفت.

دبیرمون از نیمکت اول شروع کرد. اولی با من من گفت: غیبت کبری. دومی گفت: غیبت صغری. سومی گفت: خانم من اطلاع چندانی ندارم....!!!!!

چهارمی سکوت کرد.

پنجمی: امام 313یار دارند.

ششمی: با خنده گفت: نمی دونم والله........

 

بغض گلوم رو سخت گرفته بود. دستام سرد شده بود و کبود. و بیشتر از همه خجالت و شرمندگی داشت قلبم رو مچاله میکرد. بغل دستیم (دوستم) یه احساسی مثل من یا شاید هم بدتر داشت. لرزش بدنش من رو هم به لرزه انداخت.

هفتمی گفت: اسم مادرشون نرجس خاتونه. بعد پرسید می تونه یه مورد دیگه هم بگه.

دبیرمون با طعنه و تلخی گفت: نه. یه وقت اطلاعاتتون کم میاد به بقیه نمی رسه!!!!

کلاس غرق خنده شد!!!

هشتمی ....

نهمی......

دهمی سکوت.....

یازدهمی بازهم سکوت....

[ سه شنبه دوازدهم مهر 1390 ] [ 15:47 ] [ yasin ] [ ]

ولی عصر یا پاتریس لومومبا؟؟؟

معلممان از دوران دانشجویی در تهران می گفت. روزهای اول دانشجویی که وارد تهران شده بود خیابان ها و محله ها را نمیشناخت و در پیدا کردن آدرس دچار مشکل می شده. با رفیقش قرار می گذارند برای تهران شاخص انتخاب کنند و شاخص می شود خیابان ولی عصر. خیابانی که از طرف بالا به شمال تهران متصل است و میدان قدس و تجریش و از جنوب به میدان راه آهن. سمت راست ولی عصر شرق تهران و سمت چپ آن را غرب تهران لحاظ می کردند و به این ترتیب آدرس پیدا کردن راحت تر است.

می پرسم جملات بالا اولین پیامی که به تو منتقل کرد کدام یک از پیام های زیر بود؟؟

1-   لزوم شناخت محل زندگی

2-   خیابان ولی عصر شاخص شناخت شهر تهران

3-   خاطرات زیبای دانشجویی

4-   ولی عصر عج شاخص زندگی!!

فکر نمی کنم گزینه 4 زیاد در ذهنمان آمده باشد.

تحقیق کردم در غالب شهر های ما میدان یا خیابان ولی عصر عج وجود دارد.اما کدام یک از ماها در سال یکبار هم که شده با شنیدن این اسم به یاد صاحبش می افتیم؟!!

جلوتر برویم کدام یک از ما ولی عصر را به عنوان شاخص شناخت در دلمان انتخاب کرده ایم؟

جلوتر برویم ولی عصر به قدس ختم می شود و به راه آهن. می پرسم که کدام یک از ما فکر کرده ایم که اسم او باید مبدا حرکت باشد و حرکت یعنی خارج شدن از این سکونی که گرفتارش شده ایم؟

می بینی فیزیک و جغرافیا هم آمده است کمکمان تا این نا معادله را حل کنیم. اگر هر روز به کسالت های زندگی مان اضافه شود، اگر در شهر دلمان این قدر خیابان به نام این و آن درست کرده ایم که خودمان هم گم می شویم به این خاطر است که خیابان اصلی را گم کرده ایم یا اگر گم نکرده ایم با شنیدن اسمش یاد شاخص ها نمی افتیم. انگار شده ایم رفتگری که برایش فرقی نمی کند که خیابان ولی عصر را تمیز کند یا پاتریس لومومبا را که من هم نمی شناسمش!!

 

احسان منصوری

مجله آینده سازان

انجمن اسلامی

[ سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390 ] [ 19:31 ] [ yasin ] [ ]

به رغم مدعیانی که منع عشق کنند

جمال چهره تو حجت موجه ماست

[ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 1:13 ] [ yasin ] [ ]

تمام کوچه پس کوچه های شهر را گز کردم. به هر پنجره ای که باز بود و بوی یاس می داد سرک کشیدم. از سر هر کویی که گذشتم به نیت پیدا کردنت از سرتا ته کوچه به همه سلام دادم. از پای هر چناری که گذشتم سراغت را از سارها گرفتم. از جوی آب که زلال و پاک می رفت نشانیت را پرسیدم. در شلوغی شهر گوش تیز کردم تا صدای چکاوک ها را بشنوم، شاید از تو خبری بیاورند. در مسجد، خیره شدم به دعای عابدها که سریع بالا می رفت، دریغا حضورت آنجا هم غایب بود......رفتم به سر خیابان عرفان، هرچه داد زدم آهای کسی نشانی او را نمی داند؟ هیچ کس جوابم را نداد. همه سر به آسمان داشتند خیره در چلچراغ آسمان.

در خانه ای زدم. مردی با چشمانی بی نور سلامم گفت و همین طور که خیره به من بود ضرب ها و تقسیم هایش را انجام می داد و مرا جذر می گرفت. سر چاراه دراویش مردی کیسه ای زیر سر خواب بود. و خواب کبوتر می دید...............

عاقبت خسته شدم. تو هیچ جا نبودی.هیچ کس نشانیت را نمی دانست. ولی دلم عجیب بودنت را می تپید............

چشم بستم. بوی خون مشامم را پرکرد.مست شدم. بی درنگ چشم گشودم. کنار کوچه ای خاکی قطره های خون تا انتها ادامه داشت. هرچه پیش می رفتم خون ها تازه تر میشد و مثل لاله ای سرختر. زمرمه های یا زهرا کوچه را پر کرده بود.

زیر پا می شد نبض خاک را گرفت......

اینجا دیگر شهر نبود.............

شلمچه بود که به آسمان می رسید............

راهی به سوی تو..............

 

[ سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 ] [ 15:18 ] [ yasin ] [ ]

بیا یک جفت بال قشنگ بخر از ملائک.

بیا بچسبانشان روی شانه های نحیفت.

قوت بده بهشان.

شانه هایت را به یاد خاطره ای دور بینداز، که این بال ها جزئی از وجود هستی آن ها بود. تکانشان بده و به کارشان بینداز.

اول از همه، اندازه ی یک اتم، بین تو و خاک، فاصله می افتد. بعد این بال ها باز هم تو را بالا می برد. فاصله ات را از خاک، از دنیا، از آدم هایی که به خاک چسبیده اند، زیاد کن؛ بالا برو؛ برو به وطن اصلی ات.

این بالا بالاها، چند نفری را می توانی ببینی؛ چند نفر سمت راستت؛ چند نفر سمت چپت. چند نفر کمی دورتر؛ چند نفر کمی بالاتر. این جا بال ها به اندازه ی صفای باطن، قدرت دارد.

حالا که رسیدی بالا، نیم نگاهی هم به پایین بینداز. خاکی که تو روی آن راه می رفتی، آدم های بسیاری را در خودش جا داده است. آدم های بسیاری گیر کرده اند آن پایین؛ مثل آبی توی چاله ای کوچک، وقتی عمیق بماند و بگندد؛ مثل شکوفه ای که با سرمای زودرس، یخ بزند.

بشمار...تعدادشان را بشمار...زیادند؛ خیلی بیشتر از تعداد این هایی که توی ملکوت همسایه ی توأند.

یاد چه چیزی می افتی؟ اینکه پایینی ها خیلی بیش تر از بالایی ها هستند، تو را به یاد چیزی نمی اندازد؟

یادت هست؟ توی دنیا، می رفتی سراغ اکثریت. می رفتی سراغ آن هایی که بیش تر بودند. فراموش می کردی که حق با اکثریت نیست. حق با آن هایی ست که روی شانه هایشان بال سپید دارند.

خدا به پیامبرش هم همین را می گوید. می گوید افسوس که اکثریت مردم، هواخواه هوای نفس هستند و تعداد قلیلی پی هوای ملکوت اند. خدا می گوید:

«افسوس که اکثریت آدم ها، از ظن و گمان هایشان پیروی می کنند.»

ظن و گمان مثل اسیدی است که بال های سپید بصیرت را نابود می کند.

سوره ی انعام، آیه ی 116

سیده زهرا برقعی

 

 

 

           

[ پنجشنبه بیستم مرداد 1390 ] [ 15:28 ] [ yasin ] [ ]

امروز میخوام از خودم بگم....

از خودم که مثل همیشه اینجا تنها نشسته ام و به صفحه ی سرد مانیتور خیره شدم...

و به این فکر میکنم که چقدر جاموندن سخته......چقدر سخته وقتی ببینی همه ی هم کاروانیات رفتن و تو جا موندی سرخط....مثل همیشه....

تنها بدون هیچ شقایقی..........

[ دوشنبه سی ام خرداد 1390 ] [ 15:16 ] [ yasin ] [ ]

                      آه............

                چه خیالی...............

                 از مرغ عشق غمگین فالگیر ....................

                  فالی شاد می خواهم.................

[ چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390 ] [ 15:27 ] [ yasin ] [ ]

می بارد از وسعت شب، رنگ دعا در نگاهم

من هستم و شانه ای زخمی، با کوله بار گناهم

اینجا چه سخت است گفتن، یک نای حتی نجوشید

سد کرده سنگی مسیر این بی صدا کوچه را هم

دل بسته در حجم مرداب، این دل ـ و امروز حتی

خوابیده در بستر خود، ماه زلال نگاهم

شد بارش سرد تردید آغاز در من خدایا!

چتری بمان بر سر من ـ ای آخرین سر پناهم

امشب چه می پیچد این جا آوای الغوث الغوث

قدری بخند ای نگاهم! ای چشمه سرپناهم

گل کرده ای در دل من، رویای سبز شکفتن

تا مرز های پریدن، شد آسمانی فراهم.
[ سه شنبه هفدهم خرداد 1390 ] [ 15:15 ] [ yasin ] [ ]

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت                               

  پیاده  آمده بودم پیاده خواهم رفت

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد                    

 وسفره ام تهی بود بسته خواهد شد

و در حوالی شب های عید همسایه                          

دیگرصدای گریه نخواهی شنیدهمسایه

همان قریبه که قلک نداشت خواهد رفت                

وکودکی که عروسک نداشت خواهدرفت

منم تمام افق را به رنج گردیده                                   

منم که هر که مرا دیده در گذر دیده

منم که نانی اگر داشتم از آجر بود                                  

 وسفره ام-که نبود-ازگرسنگی پربود

به هر چه آینه تصویری ازشکست من است             

به سنگ سنگ بناهانشان دست من است

اگر به لطف واگر به قهر می شناسندم                   

 تمام مردم این شهر می شناسندم

من ایستادم اگر پشت آسمان خم شد                    

 نماز خواندم اگر شهر ابن ملجم شد

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد                  

وسفره ام-که تهی بود-بسته خواهدشد

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت       

  پیاده آمده ام پیاده خواهم رفت

 

[ پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390 ] [ 14:54 ] [ yasin ] [ ]

بااین نفس زدن بدنم دردمی کند

با هر تپش تمام تنم درد می کند

پروانه ام که بال به زنجیر بسته ام

تا  انتهای سوختنم درد می کند

حالارسیده ای که مراباخود بری؟

حالا که پای آمدنم درد می کند؟

آرام سر گذار بر دوشم که شانه ام

در زیر بار پیراهنم  درد  می کند

می بوسمت دوباره وزخم گلوی تو

با بوسه های دلشکنم درد می کند

می بوسمت دوباره وحس می کنی توهم

با بوسه ای لب ودهنم درد می کند

تقصیر باد نیست که آشفته زلف تو

انگشت های شانه زنم درد می کند

 

[ چهارشنبه یازدهم خرداد 1390 ] [ 16:37 ] [ yasin ] [ ]

  

                                               آه از این وحشت

                                                   از این تردید

                                            از این بیهودگی سیرم

                     توی دستای مغرورت چه معصومانه می میرم

           فقط یک اشک،فقط یک آه،فقط یک بوسه بامن باش

                            قدلبخند،قدگریه،تواین پرسه بامن باش

                                                      تومی دونی

                                تومی دونی که تو دام چه کابوسم

                    تن سردرگمی هات،ریاضت هات رامی بوسم

                                                  ازاین وحشت

                                                    ازاین تردید

                                           ازاین دخمه نجاتم ده     

                        منو از سایه ها بردار،منو غسل حیاتم ده

                                                     تو می تونی

                                تو می تونی شکستن هام رادریابی

                      تواین تبعید تحمیلی بشی آغوش آفتابی!......

 

 

[ سه شنبه دهم خرداد 1390 ] [ 14:47 ] [ yasin ] [ ]
سکوت می کنم به افتخار تو

رنگ می بازم به افتخار تو که بی رنگی

خوش اومدی ریفیق!!!!!!!

[ پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 ] [ 14:56 ] [ yasin ] [ ]

بعضي آرامش ها دست و دل آدم را مي سوزاند ... اگر بتوانيم دست روي دلش بگذاريم ، قلب اش به پوست دست مي چسبد ... اغلب اما آن قدر دور و شلوغيم كه نمي توانيم ، پس نگاه اش مي كنيم و دو چشم روشنِ خندان مي بينيم كه انگار ، هيچ ...

آرامش پسِ پذيرفتگي ها ... افتادگي را در چشم ها و شانه ها مي بينيم و لبخند را بر لب ها ! آرامشِ پسِ نا اميدي ... که مي دانيم اين آرام نشستن ها بدنبال از پاي درآمدني است يا شايد زیاد ماندن پشت درهاي انتظار ...

بد نيست ! آرامش در هر حالتي خوب است ... سوخته را دور مي ريزيم و نگاه اش هم نمي كنيم ، فكرش را هم ... اما آن چه مثل گندمِ برشته بالا و پايين مي پرد نگاه را نگران مي كند ، دست ها را هم ...

...

مثل گندم برشته چمدان مي بندي و از درهاي بسته دور مي شوي . جاده ها تمام ات مي كنند و به آرامش مي رسي و مي پذيري كه از ابتدا هم هيچ چيز آن چه تصورت بود، نبود ... همه ي نبود ها را مي پذيري . در آينه نگاه مي كني و لبخند مي زني و از واقعي بودنش متعجب مي شوي ... شايد هم از اين همه بي طلبي خوشحالي ! چشم هايت را از رويا مي شويي و پس از مدت ها دنيا را همان طور كه بود ، مي بيني ... آدم هاي شلوغي كه در رفت و آمدند ، خيابان ها ، شهر ها و همه جهان كه درهم و برهم چون گذشته مي چرخد و تو مثل نقطه اي كه ديده نمي شدي ، هنوز هم ديده نمي شوي ... اين بار اما غمگين نمي شوي ، يقه ي باراني ات را بالا مي زني ، خودت را درونش جمع مي كني ، دست ها را در جيب مي گذاري ، رو به همه ي دنيا شانه هايت را بالا مي اندازي و ... در جاده اي تنها ، آرام از هياهوي آدم ها دور مي شوي و ... گم.

[ پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 ] [ 14:36 ] [ yasin ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ
برچسب‌ها وب
امکانات وب